تصمیم

ّF. Underwood: “Mr. Mahmoud, you may hate me. You may hate the office I hold. But here’s the reality: I must make decisions every day that I hope are just. I don’t know right from wrong all the time. I wish…

عقلی که جاده صاف کن دل است

تا همین چند هفته پیش گمان می کردم که فرمان تصمیم های مهم زندگی ام همیشه به دست عقل بوده و چقدر این خوب است. اما تازگی ها به حیرت دریافته ام که فرمان، کاملاً به دست دل است و…

مقصد نهایی

“In death there are no accidents, no coincidences, no mishaps and no escapes.” اگر سری فیلم های مقصد نهایی (یا همان Final Destination) را ندیده اید، مطمئن باشید که اصلاً چیزی را از دست نداده اید. اما اگر دیده باشید،…

مردی به نام اُوِه

هر کتابی را نمی شود تا آخرش تحمل کرد؛ یا گاهی تمام کردن یک کتاب مثل کوه کندن می شود؛ یعنی مدام تعداد صفحات باقی مانده را می شماری که ببینی بالاخره کی این کتاب کوفتی تمام می شود؛ بعضی…

پایان شعبان

از همان اول، همیشه با شروع کردن صحبت مشکل داشتم؛ نه که کم رو باشم یا حرفی نداشته باشم، نه! اتفاقاً هر چه بیشتر حرف داشته باشم، شروع کردن سخت تر می شود؛ چون نمی دانم از کجا باید شروع کنم و…

24

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیافتد از سر من چه کنم؟ هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟ هزار و یک نفری به جنگ با دل من، برای این همه تن چه کنم؟…

آخرین نفس های ۹۵

اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسِی مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِکَ،  رَاضِیَةً بِقَضَائِکَ، مُولَعَةً بِذِکْرِکَ وَ دُعَائِکَ،  مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ أَوْلِیَائِکَ، مَحْبُوبَةً فِی أَرْضِکَ وَ سَمَائِکَ،  صَابِرَةً عَلَى نُزُولِ بَلائِکَ، شَاکِرَةً لِفَوَاضِلِ نَعْمَائِکَ،  ذَاکِرَةً لِسَوَابِغِ آلائِکَ، مُشْتَاقَةً إِلَى فَرْحَةِ لِقَائِکَ،  مُتَزَوِّدَةً التَّقْوَى لِیَوْمِ جَزَائِکَ، مُسْتَنَّةً بِسُنَنِ أَوْلِیَائِکَ، …

متوسط ها

همه خوب ها و بدها، قوی ها و ضعیف ها، بالاها و پایین ها و به طور کلی همه این طرفی ها و آن طرفی ها، تکلیفشان نسبتاً معلوم است. اما این وسطی ها، این هایی که نه این طرفی…

استقلال

موضوع استقلال و تعریف و حدود آن در علوم مختلفی مورد بحث است؛ اما حالا که این روزها تفسیر ریاضی پدیده ها باب شده (!)، بگذارید بگوییم که استقلال از نظر ریاضی مفهوم مشخصی دارد. مثلاً در نظریه احتمال گفته…

وقتی نیچه گریست

…  به قدم زدن ادامه دادند تا نیچه سخن از سر گرفت: « من رویای عشقی را در سر دارم که در آن اشتیاقی دو جانبه برای جستجوی حقیقتی برتر میان دو تن پدید آید. شاید نباید آن را عشق…