تا فراموش نگردد…
کاش میشد که به انگشت نخی میبستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! کاش در باور هر روزهیمان جای تردید نمایان میشد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریاییمان خشکیدهست؟ کاش میشد که شعار جای خود را…
کاش میشد که به انگشت نخی میبستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! کاش در باور هر روزهیمان جای تردید نمایان میشد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریاییمان خشکیدهست؟ کاش میشد که شعار جای خود را…
یک شروع خیرهکننده و یک نیمه پرداخت لذتبخش … نیمه دیگر کند، بیربط، ناامیدکننده و یک پایان بیهیجان! در مجموع «قابل قبول» بود، اما ترجیح میدادم که بعد از خواندن نیمه اول، بقیه را در خیال خود…
«یه رفیق باشعور بهترین نعمت دنیاست، و یه رفیق بیشعور بدترین عذاب دنیا!» خودم
اصلاً انگار هر گوشه از حیاط برای خودش مفهومی گرفته؛ این دروازه و آن دروازه کلی با هم فرق دارند، همانطور که این سکو با آن سکو. هرکدام خاطره خاص خودشان را دارند و به دنبالش حس خاص خودشان را.…
ذهنم خسته تر از آن است که چیزی بیش از خستگی را درک کند. پس همان بهتر که از خستگی بنویسم. خستگی همیشه هم چیز بدی نیست. یعنی راستش را بخواهی، اصلاً زندگی بی خستگی چیز خوبی نیست؛ وقتی خسته…
وقتی چیزی اینجا نوشته نمیشود، (با توجه به اینکه قرارم با خودم این است که زود به زود خودم را اینجا ثبت کنم) چند حالت دارد. یا دسترسی به اینترنت ندارم، یا اوضاع آن قدر به پوچی و بی…
مغرور اما متواضع سرسخت اما ساده پیرمرد تیغه کارد را پاک کرد و پارو را زمین گذاشت. بعد طناب بادبان را پیدا کرد و بادبان را برافراشت و قایق را به مسیرش انداخت. بلند گفت: آن ها…
وقتی می رسم خونه و می فهمم که گوشیم گم شده و به جای اینکه بیشتر نگران خود گوشی و سیم کارتش باشم، نگران از دست رفتن Contactهاش هستم، این یعنی که شاید هنوز هم بهم امیدی باشه!
علی با عشق تمام عبادت می کرد، عبادت او رفع تکلیف نبود، بلکه عاشق حقیقی بود. در یکی از جنگ ها تیری به پایش فرو رفته بود، نمی توانستند بیرون بیاورند، در نماز چنین کردند و او متوجه…