تولد دوباره (15): تمام شد

وقتی بعضی هایش را دوباره خواندم، از خلق این همه صحنه های آبکی، این قلم تکراری و ناتوان و این همه روده درازی، حقیقتاً شرم کردم! تلاش کودکانه ای بود برای بیرون ریختن انبوهِ خاطراتِ بی وقفه متهاجم به ذهن!…

تولد دوباره (13): خداحافظ!

از صبح در مسجدالحرامم؛ مدتی اینجا، مدتی آنجا؛ گاهی طواف، گاهی نماز و بیشتر نگاه! … اما این بار، طولانی ترین نگاه است؛ چون آخرین نگاه این سفر است. امتداد چشم هایم پرده ی سیاه کعبه را چنگ زده رها…

تولد دوباره (10): ذکر

تسبیح و تهلیل و صلوات؛ همگی کلیدهای خزائن آسمان ها و زمین اند. اسماء خدا و صدها ذکر دیگر که می دانم و نمی دانم هستند که هریک ، به جای خود، درهایی از توفیق و رحمت و مغفرت را…

تولد دوباره (8): خانه

ه عمرم به این سبکی نبوده ام. انگار روی زمین بند نیستم. سبکباری از راه رفتنم هم معلوم است؛ شده ام عین بچه ها! احساس می کنم از همه چیز آزادم، بیشتر از همه از خودم. بی دغدغه از این…