منطقه آسایش
صبح اولین روز مدرسه، یعنی اول مهر 1378 (یا شاید هم یک روز قبلش)، همان موقع که در رها کردن دست بابا و رفتن به عالم ناشناخته کلاس ترس و تردید بیسابقهای وجودم را گرفته بود و بغض کرده بودم، ممکن بود…
صبح اولین روز مدرسه، یعنی اول مهر 1378 (یا شاید هم یک روز قبلش)، همان موقع که در رها کردن دست بابا و رفتن به عالم ناشناخته کلاس ترس و تردید بیسابقهای وجودم را گرفته بود و بغض کرده بودم، ممکن بود…
کمکم دارد دو – سه ماه میشود که از نگاه کردن به چشمهای مردم این شهر، وحشت دارم. همین وحشت است که در این مدت، روزها سربهزیرم کرده و شبها، خواب را از چشمانم گرفته. این چشمها، هر شب تا مرز جنون من…
«متهم»، البته تا جایی که من میدانم، کسی است که اتهامی به او وارد شده و حالا باید در جایگاه دفاع از خود قرار بگیرد و از این جهت با «مجرم»، یعنی کسی که ارتکاب جرم توسط او احراز و…
دلم که این روزها تنگ میشود، بیشتر به این فکر میکنم که واقعاً دلم برای خود شما تنگ شده، یا برای آن حال و هوایی که خودم داشتم. راستش نمیدانم اصلاً فرقی هم میکند یا نه. به هر حال این روزها، خیلی زیاد،…
پیش از تحریر: قصدم این نیست که اینجا از مباحث تخصصی بگم (حالا بگذریم که اگر قصدم بود هم بضاعتش رو نداشتم)، اما نوشتن این پست از دو جهت بود: اول این که در خلال یک تجربه روزمره به ذهنم رسید…
میدونم که حرفم خیلی کلیشهای و تکراریه، ولی خب به نظرم این چیزی از اهمیتش کم نمیکنه: آدمیزاد، یا شایدم این آدمیزادی که منم، هیچ وقت حواسش به چیزهایی که خیلی براش حیاتی هستن و جونش بند اونهاست نیست؛ مثل همین…
درگیرم با چشم هایم، به خاطر این اشکها؛ انگار که این اشک ها مسخره ترین چیز این عالم باشند. شرطی شده اند دیگر؛ عادت کردهاند که در این جور مواقع، این جور شب ها، همین طوری بی هوا، و بی دلیل، بیافتند…
بیشترِ این دو ساعت را داشتیم بحث میکردیم؛ با صدای بلند و عصبانی، آن قدر که دیگر گلوی من خشک و حرف زدن برایم سخت شده. حالا دیگر ده دقیقهای میشود که در سکوت به جلو خیره شدهایم و از تند و کند شدن گاه…
این روزها، که زمانه عحیب و غریبترین شده و بازی دنیا پیچیده، انگار این چهار آیه آشنا، از هر زمان دیگری آشناتر است: وَ العَصر اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسر اِلّا الّذینَ ءامَنوا و عَمِلوا الصّالَحات وَ تَواصَوا بِالحَقِّ وَ…
ظاهراً نقل از حضرت پاسکال است که میفرماید: ‘The sole cause of man’s unhappiness is that he cannot stay quietly in his room.’ قریب به این مضمون که «یگانه علت ناخشنودی بشر این است که نمیتواند در اتاق خودش آرام…