گربه

دیر رسیده بودم و با قدم‌های بلند و تند می‌رفتم به سمت نیمکت‌های جنوبی پارک که دیدمش. چهار زانو نشسته بود روی چمن، دو تا دستش را زده بود زیر گونه‌ها، و خیره شده بود به روبرو. اول خیال کردم غرق در فکر و خیال است؛ بعد فکر کردم که شاید از دیر آمدن من قیافه گرفته. خودم را برای نیش و کنایه‌های احتمالی آماده کردم، غذر و بهانه‌هایم را در ذهنم مرتب کردم، و روی چمن‌ها نشستم کنارش. 

یا قیافه گرفته بود و یا متوجه حضور من نشده بود. چون نه سر چرخاند و نه چشم.

اما بعد از چند ثانیه، همانطور که به جلو خیره بود گفت: «چقدر گربه بودن خوبه!» 

من، که خیال می‌کردم که مقدمه نیش و کنایه‌ها باشد، گفتم: 

– ها؟!

– گربه؛ خیلی دنیاش جالبه!

این را که می‌گفت با یک حرکت خفیف سرش، حواسم را متوجه روبرویش کرد؛ جایی که زیر بوته‌ها، گربه‌ای چمباتمه زده بود و نگاهش را گره زده بود به نگاه ما. گفتم:

– الان ناراحتی یا بامزته؟! 

بالاخره سر چرخاند و چشم تو چشم شدیم؛

– ها؟!

از نگاه متعجبش فهمیدم که نه از سر ناراحتی بود و نه از سر بامزگی. واقعاً رفته بود تو نخ گربه. 

– هیچی؛ الان می‌خوای گربه بگیری؟

– بگیرم؟! نه بابا. 

– پس چی؟!

– می‌خوام گربه شم!

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *