عجیب مصیبتی است این بلاتکلیفی! من اسمش را «برزخ» می گذارم… نمی دانم چرا هر چند وقت یکبار اوضاع زندگی برزخی می شود. برزخی وسیع، به وسعت عرصه ی فراخ زندگی… روزهایی که تکلیفت با هیچ کس معلوم نیست، نه با دیگران و نه بدتر از آن با خودت…
از آنچه داری راضی نیستی، اما به همه ی آنچه دیگران دارند هم راضی نمی شوی!
می خواهی بروی، اما باید بمانی! و می خواهی بمانی، اما باید بروی! می خواهی به قول قیصر بگویی:
این روزها که می گذرد
شادم
این روز ها که می گذرد
شادم
که می گذرد این روزها
شادم
که می گذرد….
اما باز آخر شب گوشه ای می نشینی و انگشت حسرت به دندان می گزی که این روزها هم گذشت!
.
و “چاره” یک معادله بزرگ چند مجهولی است در این معادلات پیچیده ی ساده ی زندگی …
پ.ن: …و مثل همیشه، جواب بر پیشانیت حک شده است! آینه را دریاب!

