اَلَمْ یَعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یَری واقعاً؟!

آرام بر می گردد و به هوای نگاه کردن به ساعت، جوابش را از رفیقش، که چند صندلی آن طرف تر نشسته، لبخوانی می کند …

کف دستش چیزی می نویسد و با یک ژست تئاتری کاملاً قانع کننده (!) دستش را پشت صندلی می برد …

صدای پچ پچ این پشت سری که کاملاً واضح به گوش می رسد…

این یکی زیادی خودش را می خاراند…

آن دیگری …

و همگی، اگر می دانستند که یکی اینجا نشسته و به دقت می پایدشان (!)، شاید هیچ کدام از این کارها را نمی کردند.