منگم؛ درست شبیه کسی که از یک رویای طولانیِ دلچسب، چشم باز کرده و نه میداند کجاست و نه میداند چند وقت در خواب بوده؛ تنم را در ناکجاآباد بیداری مییابم اما سرم هنوز در رویا میچرخد و دلم میخواهد باز به آغوش آن رویای نیمهکاره برگردم. چشمانم را محکم میبندم، غلتی میزنم، سعی میکنم همه چیز را در خیالم بازسازی کنم، اما … بیداری محکم توی صورتم میخورد. باز تلاش میکنم، اما هر بار، با هر تلاش، رویا محوتر میشود و بیداری سنگینتر.
ِعاقبت، هنوز دلبستهی آن خوابِ شیرین، ولی در جهان بیداری، هاج و واج مینشینم و با خود خلوت میکنم؛ شاید مسیری از بیداری به رویا پیدا کنم؛ تا لااقل اگر نمیتوانم ادامه قصه را در خواب ببینم، آن را در بیداری، همان گونه که میخواهم بسازم.
