پیشنوشت: این شاید یکی از صریحترین و صادقانهترین نوشتههای این دفتر تا به اینجا باشد. ضمنا این نوشته بیشتر شبیه یه پادکسته؛ لابلاش موسیقی داره.
هیچ وقت عاشق مدرسه نبودم. اما در مدرسه زیاد عاشق بودهام 🙂
ماجرا از جایی شروع شد که دوران مدرسه، مخصوصاً دبیرستان، به ما خیلی خوش گذشت. این که چرا این طور شد، خودش سوال مهم و البته سختی است؛ اما فکر می کنم ترکیبمان کنار هم این ماجرا را رقم زد؛ معجونی نشاط آور شده بودیم از آدم های جورواجور که هرکس نقشی را در این بازی به خود گرفته بود. منظورم این است که مدرسه خیلی تلاش خاصی نمی کرد که به ما خوش بگذرد (با اذعان به تمام زحمات و تلاش ها)؛ شاید حتی تلاش هایی هم می کرد که اینقدرها هم سرخوش نباشیم. اما حتی تلاش مدرسه، ما را مصمم تر می کرد به خوش بودن و ساختن لحظه های درخشان در کنار هم. شاعر میگه: هر چه تیره تر بشی ای شب سرد، ما مث هر چی ستاره روشنیم … تو تبر بشی واسه ریشه ما، شک نکن بازم جوونه می زنیم … همه سازامونم که بشکنی، با سرود خندمون چه می کنی … بال آرزومونو بستی ولی، با پر پرندمون چه می کنی؟!!
با این تجربههای عجیب و درخشان، برایم خیلی شگفتآور بود وقتی که میدیدم حمید (برادرم)، حتی یک دهم ما هم بهش خوش نمیگذرد؛ شگفتآور، تأسفبار و خشمانگیز. وقتی پایم به مدرسه بیشتر باز شد، این که آن همه شادی، جایش را به فشارهای روانی، اعتماد به نفسهای لگدمال شده و عقدههای ریز ریز میداد، عذاب آور بود.
دیدن مدرسه های دیگر، با بچه هایی خیلی متفاوت، کمک می کرد تا بفهمم که این شهر چقدر بزرگتر از مسیر پیروزان تا سیدخندان است.
پیش خودم گفتم شاید بشود با بودن در کنار این بچه ها، کمی رنگ و بوی شادی از دست رفته را به آن ها دمید. می خواستم فرق کنم و به بقیه بفهمانم که این جوری هم می شود؛ نه فقط می شود، که خیلی هم بهتر و قشنگ تر است.
اوایل، خودم شدم شبیه آنها، نقاب زده و در نقش خود فرو رفته. اما کم کم باز فاصله گرفتم؛ زلالی بچه ها یاریم می کرد تا خودم باشم و این شد یکی از بزرگترین دستورالعمل های معلمی: خودت باش!
کاش کی می شد تو زندگی ما خودمون باشیمو بس
تنها برای یک نگاه حتی برایه یک نفس
تاکی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه
تاکی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه
هرکسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب
نقش یک دریچه رو روو میله ی قفس بکش
برای یکبار که شده جایه خودت نفس بکش
مدرسه نباید جای آدم های ناکام باشد
آدم هایی که از جاهای دیگر مانده اند و تنها کاری که بلدند زور گفتن به نوجوان های کم سن و سال است.
امسال، بعد از 11 سال، اولین سالی است که دیگر معلم نیستم.