تا فراموش نگردد…

کاش می‏شد که به انگشت نخی می‏بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

کاش در باور هر روزه‏یمان 

جای تردید نمایان می‏شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی‏مان خشکیده‏ست؟

کاش می‏شد که شعار 

جای خود را به شعوری می‏داد

تا چراغی گردد دست اندیشه‏یمان 

کاش می‏شد که کمی آینه پیدا می‏شد

تا ببینیم در آن، صورت خسته‏ی این انسان را

شبح تار امانت‏داران

کاش پیدا می‏شد

 

***

کاش می‏شد که کسی می آمد

 

این دل خسته‏ی ما را می‏برد

چشم ما را می‏شست

راز لبخند به لب می‏آموخت

کاش می‏شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس‏ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم، روی آرامش اندیشه‏ی ما می‏رقصید

کاش می‏شد که غم و دلتنگی

راه این خانه‏ی ما گم می‏کرد

و دل از هر چه سیاهی‏ست رها می‏کردیم

و سکوت، جای خود را به هم آوایی ما می‏بخشید

و کمی مهربان‏تر بودیم

کاش می‏شد دشنام، جای خود را به سلامی می‏داد

گل لبخند به مهمانی لب می‏بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می‏خواند

و به یلدای زمستانی و تنهایی هم

یک بغل عاطفه‏ی گرم به مهمانی دل می‏بردیم

کاش می‏فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می‏راندیم

کاش می‏دانستیم،  راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی‏گردد باز

کاش می‏شد مزه خوبی را

می‏چشاندیم به کام دلمان

 کاش ما تجربه‏ای می‏کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می‏شد که کسی می‏آمد

باور تیره‏ی ما را می‏شست

و به ما می‏فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده‏ست

کاش می‏شد که به انگشت نخی می‏بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته‏ی خود می‏کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه‏ی دل باده کنند

زنگ پیمانه‏ی دل می‏شستیم

کاش در باور هرروزه یمان

جای تردید نمایان می‏شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی‏مان خشکیده‏ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می‏داد

تا چراغی گردد دست اندیشه‏مان 

کاش می‏شد که کمی آینه پیدا می‏شد

تا ببینیم در آن، صورت خسته‏ی این انسان را

شبح تار امانت‏داران

کاش پیدا می‏شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می‏آمد و به ما می‏فهماند

از خدا دور شدیم

کاشکی واژه‏ی دردآور این دوران است

کاشکی، جامه‏ی مندرس امیدی است

که تن حسرت خود پوشاندیم

کاش می‏شد که کمی

لااقل، قدر پر شاپرکی

ما، مسلمان بودیم