شور و حال کودکی…

یادم آمد 

شوق روزگار کودکی،

مستی بهار کودکی

رنگ گل 

جمال دیگر در چمن داشت

آسمان

جلای دیگر پیش من داشت

شور و حال کودکی

برنگردد، دریغا

قیل و قال کودکی

برنگردد، دریغا

به چشم من

 همه رنگی فریبا بود

دل دور از حسد من

 شکیبا بود

نه مرا سوز سینه بود

نه دلم جای کینه بود

شور و حال کودکی

برنگردد، دریغا

قیل و قال کودکی

برنگردد، دریغا

روز و شب، دعای من

 بوده با خدای من

کز کرم کند

 حاجتم روا

آن چه مانده از 

عمر من به جا

گیرد و

 پس دهد به من دمی 

مستی کودکانه مرا

شور و حال کودکی

برنگردد، دریغا

قیل و قال کودکی

برنگردد، دریغا