معمای زندانیها

پیش از تحریر: قصدم این نیست که اینجا از مباحث تخصصی بگم (حالا بگذریم که اگر قصدم بود هم بضاعتش رو نداشتم)، اما نوشتن این پست از دو جهت بود: اول این که در خلال یک تجربه روزمره به ذهنم رسید…

پیش از تحریر: قصدم این نیست که اینجا از مباحث تخصصی بگم (حالا بگذریم که اگر قصدم بود هم بضاعتش رو نداشتم)، اما نوشتن این پست از دو جهت بود: اول این که در خلال یک تجربه روزمره به ذهنم رسید…

میدونم که حرفم خیلی کلیشهای و تکراریه، ولی خب به نظرم این چیزی از اهمیتش کم نمیکنه: آدمیزاد، یا شایدم این آدمیزادی که منم، هیچ وقت حواسش به چیزهایی که خیلی براش حیاتی هستن و جونش بند اونهاست نیست؛ مثل همین…

درگیرم با چشم هایم، به خاطر این اشکها؛ انگار که این اشک ها مسخره ترین چیز این عالم باشند. شرطی شدهاند دیگر؛ عادت کردهاند که در این جور مواقع، این جور شب ها، همین طوری بی هوا، و بی دلیل، بیافتند و…

بیشترِ این دو ساعت را داشتیم بحث میکردیم؛ با صدای بلند و عصبانی، آن قدر که دیگر گلوی من خشک و حرف زدن برایم سخت شده. حالا دیگر ده دقیقهای میشود که در سکوت به جلو خیره شدهایم و از تند و کند شدن گاه…