سال ۱۳۹۸

کامل بودن

ناقص بود؛ این را می‌دانست. و این هیچ ایرادی نداشت؛ این را نمی دانست. همین بود که مدام سعی می‌کرد کامل باشد؛ نه واقعاً، چون اصلاً ممکن نبود، که در چشم دیگران. اشتباه کردن، لو رفتن این راز بود که…

خواب و بیدار

منگم؛ درست شبیه کسی که از یک رویای طولانیِ دلچسب، چشم باز کرده و نه می‌داند کجاست و نه می‌داند چند وقت در خواب بوده؛ تنم را در ناکجاآباد  بیداری می‌یابم اما سرم هنوز در رویا می‌چرخد و دلم می‌خواهد…

دنیای کوچک آدم‌های متکبّر

در حیرتم از آدمی؛ از این که چقدر می‌تواند در یک هم‌کلامی نیم‌ساعته، بِگَزَد و تلخ کند و برنجاند! چقدر می‌تواند از خودش پُر باشد، که این همه دهان به تمجید از خود باز کند و زبان به ستایش خود…

تاریک‌ترین ساعات

Winston Churchill: Those who never change their mind never change anything. پ.ن.۱. چه چاخان‌های خوشگلی تحویلمون می‌دن! پ.ن.۲. جالب این که فیلم در ستایش مقاومت است.

شاید هنوز خواب می‌بینم

“بیست ساله که بودم، لحظاتی را تجربه کردم که کاملاً زندگی من را عوض کرد. در حالی که هنوز بچه بودم، پدر شده بودم. راستش، خیلی زمان مناسبی نبود. آن زمان فوتبال آماتور بازی می‌کردم و در طول روز هم دانشگاه…

مشعل

شادی راستین در زندگی، مفید بودن برای هدفی است که خودت آن را شکوهمند بدانی؛ که نیرویی در طبیعت باشی، نه توده‌ای تب‌دار و خودخواه از اندوه و درد، شاکی از این که چرا دنیا خودش را وقف شاد کردن…